|
بار تحمل ناپذير هستي
|
||
|
ادبي، سياسي، اجتماعي |
بــا سـلام
بــه اطـلاع تـمام دوسـتان و خـوانـندگـان ایـن وبـلاگ می رسـانم کـه وبـلاگ
ASHKAN419.BLOGFA.COM بـه وبـلاگ DEGARGON.BLOGFA.COM انتقال
یافته است .
از تـمام عـزیزانی کـه در ایـن مـدت بـا نـظرات و انـتقادات خـود مـرا یـاری
دادنـد دعـوت مـی شود کـه از ایـن بـه بـعد بـه وبـلاگ
DEGARGON.BLOGFA.COM سر بزنند .
مـنتظر تـمام دوسـتان در وبـلاگ جـدید هـستم .
یـا حـق - اشـکان
داستان بیست و شش و یک نفر از مجموعه داستانهای ماکسیم گورکی را در اختیار شما قرار می دهم .
ما بیست و شش نفر بودیم . بیست و شش موجود زنده که توی زیرزمین مرطوبی در را بر روی ما بسته بودند و از صبح تا شب خمیر می کردیم و کلوچه و نان خشک می پختیم . پنجره های این زیرزمین در گودالی که در مقابل زیرزمین حفر کرده بودند کار گذاشته شده و با آجری که از فرط رطوبت سبز بود محکم شده بود . چهارچوب این پنجره ها از بیرون با تور سیمی مسدود شده و نور خورشید از خلال شیشه هائی که از گرد و غبار آرد مستور بود بدرون اتاق نمی تابید . ارباب ما بدین جهت پنجره ها را با تور سیمی مسدود کرده بود که ما نتوانیم تکه ای از نان او را به گدایان و یا دوستانی که در نتیجه بیکاری گرسنه بود بدهیم – ارباب ما ، ما را متقلب میدانست و ناهار ما به جای آبگوشت ، سیرابی گندیده بود ...

زندگی توی این قوطی سنگی و در زیر سقف کوتاه و خفقان آور که با دوده و تار عنکبوت پوشیده شده بود ، برای ما طاقت فرسا بود .
ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شدیم در حالی که هنوز از خواب سیر نشده و گیج و بی علاقه بودیم ساعت شش برای تهیه کلوچه پشت میز می نشستیم ، خمیر آنرا رفقای ما موقعی که ما هنوز در خواب بودیم آماده کرده بودند . و در تمام روز از صبح تا ساعت ده شب بعضی پشت میز نشسته بودند و خمیر کشدار را پهن می کردند و برای این که اعضایشان خشک نشود تکان می خوردند و برخی دیگر در همین وقت آرد را با آب مخلوط می کردند و در تمام روز آب جوش در توی دیگی که کلوچه ها پخته می شد آرام و حزن انگیز زمزمه می کرد و پاروی نانوا با سرعت توی تنور می رفت و تکه های خمیر لیز پخته را بر روی آجر داغ می انداخت .
از صبح تا شب در یک سمت تنور هیزم می سوخت و انعکاس سرخ شعله ی آن در روی دیوار کارخانه می لرزید گویی با سکوت خود به ما می خندید . تنور عظیم به به کله ی غول افسانه ای شبیه بود که گوئی از کف زیر زمین سر بدر آورده و دهان گشاد خود را که مملو از آتش سوزان بود گشوده و با نفس گرم خود بر روی ما نفس می زند و با دو حفره ی سیاهی که بر روی پیشانیش قرار گرفته بود ، به کار بی انتها و نا محدود می نگرد این دو حفرهی عمیق مانند دو چشم بودند ، همان چشمان بی رحم و خونسرد این موجود غول آسا که همواره با نگاههای تیره و تار نظاره می کردند ، گویی که از تماشای این بردگان خسته شده بودند و از آنان انتظار آدمیت نداشتند و با بی اعتنایی چندش آور انسانیت و عقل آنان را مورد تمسخر قرار می دادند .
همه روزه ، در زیر گرد و غبار آرد و در توی گلی که از توی حیاط با پای خودمان به زیر زمین انتقال داده بودیم ، در وسط هوای متراکم متعفن خمیر را پهن می کردیم و از آن نان کلوچه تهیه می دیدیم و آنرا با عرق خودمان تر می کردیم ، و از کار خودمان نفرت شدیدی داشتیم و هیچ وقت ساخته ی خود را که از دست ما بیرون می آمد نمی خوردیم و نان سیاه را بر کلوچه ترجیح می دادیم . پشت میز درازی روبروی یکدیگر نشسته بودیم . نه نفر دیگر و در خلال ساعتهای طولانی خود به خود دستها و انگشتان خودمان را حرکت می دادیم و چنان به این کار عادت کرده بودیم که دیگر هیچ وقت توجهی به طرز حرکات خودمان نداشتیم و چنان زیاد یکدیگر را دیده بودیم که هر یک از ما تمام چین و چروکهای صورت دیگری را در نظر مجسم داشت . حرفی نداشتیم که با هم بزنیم به این هم عادت کرده و دائماً ساکت بودیم مگر در مواردی که به یکدیگر دشنام می دادیم . زیرا همیشه موجبی پیدا می شود که انسان دیگری را به باد ناسزا بگیرد ، مخصوصاً دوستان و رفقا را . ولی ندرتاً به یکدیگر فحش می دادیم ولی سکوت فقط برای کسانی خوفناک و دردناک است که حرفهای خودشان را زده و دیر حرفی نداشته باشند . برای افرادی که هنوز آغاز سخن نکرده اند ، سکوت ساده و سهل است ...
گاهی ما آواز می خواندیم و آواز ما چنین آغاز می شد . در وسط کار ، ناگهان یکی از ما آهی می کشید ، شبیه به آه اسب خسته و آزرده ، آن گاه آهسته و آرام یکی از آوازه های را که آهنگ ملایم و حزن انگیز آن همواره از سنگینی و فشار درون خواننده می کاهد ، زمزمه می کرد . یکی از ماها آواز می خواند و ما ابتدا به آواز یکنواخت او گوش می دادیم و این آواز در زیر سقف خفه ناک زیر زمین خاموش می شد ، مانند کانون آتش کوچکی بود که یک شب مرطوب پاییز ، هنگامی که آسمان خاکستری رنگ مانند سقف مسین بر روی زمین معلق است آنرا خاموش کند . سپس آوازه خوانی دیگر به آوازه خوان اولی می پیوست و آنگاه دو صدا آهسته و محزون در خفگی و گرفتگی حفره ی تنگ ما طنین می انداخت و ناگهان یکباره چند صدا با هم دم می گرفتند و این آواز مانند موج اوج می گرفت و نیرومند تر و رساتر می شد و گویی دیوارهای خفقان آور مرطوب زندان سنگی ما را پس می زد .
هر بیست و شش نفر آواز می خواندند . صدای بلند در فضای کارخانه طنین می انداخت . این آواز در این تنگنا گنجایش نداشت ، به سنگهای دیوار اصابت می کرد ناله و فغان آغاز می نمود و دل را با دردی آرام تر و تازه آشنا می کرد و زخمهای دیرین را تجدید می نمود و غم و اندوه را بیدار می کرد ... خوانندگان آه سنگین و عمیقی می کشیدند . گاهی یکی از ما ناگهان آوازش زا قطع می کرد و مدتها به آواز خواندن رفقایش گوش فرا می داد و دوباره آواز خود را در امواج آوازهای دیگران فرو می ریخت . دیگری با فریادی حزن انگیز آهی بر کشید ، چشمانش را فرو می بست و شاید امواج پهناور و فشرده صداها ، راهی صاف و هموا را در مسافت بعیدی به او نشان می داد که با خورشید درخشان روشن شده بود و او خود را سالک آن راه می دیدی ...
شعله ی تنور می لرزید و پاروی نانوا در روی آجر حرکت می کرد و آب در درون دیگ زمزمه می نمود و انعکاس آتش در روی دیوار هنوز می لرزید و با سکوت می خندید .. ولی ما با الفاظی بیگانه ، نوحه سرایی می کردیم ، نوحه سرایی مردمان زنده که محروم از نور خورشیدند و نوحه سرایی بردگان . بین منوال ما بیست و شش نفر ، در زیر زمین خانه بزرگ سنگی ، عمر بسر می بردیم و بقدری زندگی بر ما سخت می گذشت که گویی تمام طبقات سه گانه این منزل بر روی شانه های ما بنا شده بود ..
اما علاوه بر آواز ، دلخوشی دیگر هم داشتیم ، یک شئی گرانبها که در نظر ما بمنزله خورشید بود . در طبقه دوم ساختمان ، کارخانه زری دوزی بود و در بین دختران کارگر بسیاری که در آنجا زندگی می کردند ، دختر کارگری بود شانزده ساله ، به نام تانیا ، هر روز از پشت شیشه پنجره کوچکی که از توی ایوان مسقف در درون در کارخانه کار گذاشته بودند با چهره گلگون کوچکی که چشمان آبی نشاط انگیزی داشت ، نگاه می کرد و صدای زنگدار تسلابخش او فریاد بر می آورد :
- زندانی ها ! کلوچه بدهید !
همه با شنیدن این صدای صاف و روشن رو بر می گرداندیم و با نشاط و خونسردی به چهره پاک دختری که تبسم شیرینی بر لب داشت ، نگاه می کردیم . تماشای بینی وی که در اثر فشار به شیشه مسطح شده بود و دندانهای ریز سفید او که از زیر لبان گلگون اش که در نتیجه تبسم نمایان شده بود ، برای ما مطبوع و دلنشین بود . می دویدیم که در را به روی او باز کنیم و یکدیگر را هول می دادیم ، و آنگاه او شاد و مهربان در حالی که پیش بند خود را جلو آورده بود وارد زیر زمین می شد . در جلو ما سرش را کج می کرد و می ایستاد و به ما لبخند می زد . گیسوان بلند و ضخیم خرمائی او که از روی شانه آویزان بود و در روی سینه اش قرار گرفته بود . ما مردمان کثیف و جاهل و بیقواره سراپای او را می نگریستیم آستانه ی در از کف اتاق چهار پله بالاتر بود ، ما سرهای خودمان را بلند می کردیم و به او صبح بخیر می گفتیم و جمله های خاصی را بر زبان میراندیم . آهنگ صدای ما به هنگام صحبت با او ملایمتر بود و مزاح های ما ساده تر ، همه چیز ما نسبت به او جنبه خاصی داشت . نانوا از توی تنور ، یک پارو از کلوچه های پخته و سرخ بیرون می آورد و با چابکی آنرا بر روی پیش بند تانیا می ریخت .
ما او را آگاه کرده و می گفتیم :
- مواظب باش ارباب تو را نبیند !
دخترک با حیله و نیرنگ می خنیدید و با صدایی نشاط آمیز فریاد می زد :
- زندانی ها خداحافظ !
و مانند موش کوچولو با سرعت از نظر ناپدید می شد .
فقط مدت زیادی پس از رفتن او با خوشی و سرور به یاد او بودیم .
و همانند سخنانی را که دیروز و قبل از دیروز درباره او بر زبان می راندیم تکرار می کردیم : زیرا همه چیز دور و بر ما همچنان بود که دیروز و قبل از آن بود ....
ما همیشه درباره زنان نوعی صحبت می کردیم که گاهی از شنیدن صحبتهای خشن و بی حیای خویش متنفر و منزجر می شدیم پر واضح است که زنانی را که ما می شناختیم شاید در خور چنین سخنانی بودند ولی درباره تانیا هیچ وقت کلمه زشتی بر زبان نراندیم . شاید علتش این بود که مدت اقامت او در زیر زمین ، نزد ما ، زیاد نبود : مانند شهاب ثاقبی که از آسمان بر زمین فرو می ریزد در جلو چشم ما نمایان می شد و محو می گردید .
شاید هم علتش این بود که او دختری بود کوچک و فوق العاده زیبا ، و هر چیز زیبا حتی در مردمان خشن هم حس احترام ایجاد می کند . هر چند که اعمال شاقه ما را به گاوهای نر کند ذهنی مبدل کرده بود ولی با این وجود ما هنوز آدم بودیم و نمی توانستیم در برابر خیلی از مسایل سر تکریم فرود نیاوریم . کسی بهتر از او در نظر ما جلوه نمی کرد و جز او کسی دیگر نبود که به ما کسانی که در زیرزمین می زیستیم . توجه کند .
بالاخره ما او را از خود می دانستیم ، کسی که به وجود کلوچه های ما زنده بود و نفس می کشد : ما خود را موظف دانستیم که به او کلوچه های گرم بدهیم ، و این بخشندگی برای ما نظیر قربانی بود که به بت تقدیم می شد .
این عمل جزو مراسم مذهبی ما شد و هر روز ما را بیشتر به او دلبسته می کرد . علاوه بر این کلوچه ما به تانیا زیاد نصحیت می کردیم و به او می گفتیم که لباس گرمتری بپوشد با سرعت و شتاب از پلکان بالا و پایین نرود و از حمل بسته های سنگین هیزم خودداری کند . اندرزهای ما را با تبسم می شنید و با خنده جواب می داد ولی هیچ وقت اطاعت نمی کرد و ما هم هیچ گاه نمی رنجیدیم ، زیرا فقط می خواستیم به او نشان بدهیم که مراقب و مواظب اش هستیم .
غالباً با خواهش های گوناگون به ما مراجعه می کرد ، مثلاً تقاضا می کرد که در سنگین زیرزمین را برای او باز کنیم ، برای او هیزم بشکنیم و ما هم با خوشی و حتی با غرور و نخوت این کارها و کارهای دیگر او را انجام می دادیم .
ولی وقتی که یکی از ما از او خواهش کرد که یگانه پیراهنش را وصله کند او با نظر تحقیر آمیز غرولند کرد و گفت :
همین کارم مانده بود . ...
ما به احمقی که این تقاضا را کرده بود خیلی خندیدیم ، و دیگر هیچ وقت از او تقاضائی نکردیم . ما او را دوست داشتیم .
ما می بایست تانیا را دوست می داشتیم ، زیرا کس دیگری نبود که دوستش بداریم . گاهی یکی از ما این طور اظهار عقیده می کرد و می گفت :
چرا ما این دخترک را لوس می کنیم ؟ در او چه چیز خوبی سراغ داریم ؟ بی جهت سر به سر او می گذاریم . !
کسی که جرئت می کرد چنین مطالبی را بیان کند ما خیلی زود و با خشونت رامش می کردیم . ما می بایست چیز را دوست می داشتیم ما این چیز را یافته بودیم و دوست داشتیم .
چیز را که ما بیست و شش نفر دوست می داشتیم می بایست برای هر یک از ماها پایدار و خلل ناپذیر می بود ، مانند معبودی مقدس ، و هر کس که با ما مخالفت می کرد ، دشمن ما محسوب می شد .
ارباب ما ، علاوه بر کارخانه ی کلوچه ، کارخانه نان بولکی سازی هم داشت . این کارخانه در همان منزل قرار داشت و بوسیله دیواری از حفره ما جدا می شد و کارگران نان پولکی سازی چهار نفر بودند و دور از ما زندگی می کردند .
آنها کار خودشان را تمیز تر از کار ما می دانستند و چون خود را از ما بهتر می پنداشتند بنا بر این پا به کارخانه ما نمی گذاشتند و هنگامی که ما هم را توی حیاط می دیدند مسخره می کردند . ما هم نزد آنها نمی رفتیم ، ارباب ما را منع کرده بود از ترس این که مبادا پولکی های تازه را بدزدیم . ما کارگران نان پولکی سازی را دوست نداشتیم زیرا نسبت به آنها حسد می ورزیدیم .
کار آنها از کار ما آسانتر و اجرتشان از ما زیادتر و وضع تغذیه ی آنها بهتر و کارخانه ای در آن به کار مشغول بودند از حفره ی ما وسیع تر بود . همه ی آنها تمیز و سالم بودند و در نظر ما منفور . ما همگی زرد چهره بودیم و پریده رنگ . سه نفر ما به بیماری سیفلیس مبتلا بودند بعضی هم به مرض جرب ، و یکی از ما در اثر ابتلای به بیماری روماتیزم به کلی کج و معوج شده بود . پولکی سازی ها روزهای عید و تعطیل کت و چکمه صدا دار می پوشیدند و دو نفر از آنها آکوردئون داشتند و جملگی برای تفرج به پارک شهر می رفتند . اما ما لباس ژنده ای بر تن داشتتیم و چارقی بر پا می کردیم و پلیس اجازه ورود به پارک شهر بما نمی داد . آیا با چنان وضعی ما می توانستیم پولکی ساز ها را دوست بداریم !
روزی ما خبر داشتیم که نانوای آنها میگساری کرده و ارباب حساب او را تصفیه کرده و دیگری را بجای وی اجیر نموده است این شخص تازه سربازی بود که جلیقه اطلس بر تن می کرد و ساعتی داشت که زنجیر آن طلا بود .
دین چنین آدم شیک پوشی ، حس کنجکاوی را در ما بر میانگیخت و بامید دیدار او یکی از دیگری بیرون میدویدیم .
ولی خود او شخصاً در کارخانه ما حضور یافت . با نوک پا به در اتاق کوبید و در را باز کرد و آنرا همان طور باز گذاشت . در آستانه در ایستاد در حالی که تبسم می کرد به ما خندید و به ما گفت :
خدا قوت بدهد ! بچه ها سلام !
هوای یخبندان که مانند ابر متراکمی در زیر پای او چرخ می خورد وارد اتاق شد . او همان طور که در آستانه ی در ایستاده بود و از بالا ما را نگاه می کرد . از زیر سبیلهای بور تاب خورده ی او دندانهای درشت زردش می درخشید . جلیقه ای که پوشیده بود واقعاً جلیقه ای خاصی بود آبی رنگ بود و گلهایی روی آن ، قلابدوزی شده بود و تلاطو خاصی داشت ، دگمه های این جلیقه از یک سنگ قرمز مخصوص تهیه شده بود و اما زنجیر او .....
او سربازی بود زیبا و قامتی بلند داشت سالم بود و گونه های سرخی داشت . چشمهای روشنش با مهر و محبت نگاه می کردند . روی سرش کلاه آهار زرده ای قرار گرفته بود و از زیر پیش بند تمیزی که حتی یک لکه بر روی آن دیده نمیشد نوک تیز چکمه های واکس زده او نمایان بود .
نانوای ما با احترام از وی درخواست کرد که در را به بندد ، او با عجله این کار را انجام داد و درباره ارباب از ما سوالاتی کرد . ما حرف یکدیگر را قطع می کردیم و باو می گفتیم که ارباب ما متقلب و حقه باز و شرور و مردم آزار است .
سرباز به حرف ما گوش می داد ، سیبیلهایش را تکان می داد و با نگاههای روشن ملایم خود ما را می نگریست .
ناگهان او گفت : عده ی دختران در کارخانه شما زیادند ؟
بعضی از ما خنده احترام آمیزی کردند و برخی دیگر قیافه های غمگین خود را کج و معوج نمودند و یکی از ما ، برای سرباز شرح داد که عده دختران نه نفر است ...
سرباز چشمک زد و گفت از وجودشان استفاده می کنید ؟
دوباره ما خندیدیم ولی خنده ی ما چندان بلند نبود و حجب آمیز بود ... بعضی میل داشتند که از نظر سرباز ، مانند خود او جوانی دلیر و رشید جلوه کننده ولی هیچ کس قادر به این کار نبود یکی از ما ، بعدم قدرت خود اقرار کرد و گفت :
ما را چه به این کارها ....
سرباز با دقت ما را نگاه می کرد و با اطمینان خاطر گفت : این کار برای شما دشوار است ! سر و وضع مرتبی ندارید ! شکل حسابی ندارید ! زن شکل ظاهر مرد را دوست دارد . باید انسان هیکل حسابی داشته باشد ...
همه چیز مرتب و منظم باشد و ضمناً زن قدرت و قوت را هم محترم می شمارد .... دست انسان باید اینطوری قوی باشد ...
سرباز دست راستش را در حالی که تا بازو ، آستین پیراهنش را بالا زده بود و عریان بود بیرون آورد و آنرا به ما نشان داد .... دستش سفید و قوی بود و موی طلایی رنگ روشنی سطح آنرا پوشانده بود .
دست و سینه همه باید قوی و محکم باشد ... و باز می گویم باید انسان لباس مرتب بپوشد که زیبایی او را تکمیل کند . زنها مرا دوست دارند ، من آنها را دعوت نمی کنم ، گولشان نمی زنم ، خودشان پنج تا پنج تا از گردن من بالا می روند . ...
سرباز ، روی کیسه ی آرد نشست و مدتها راجع به این که چگونه زنها او را دوست دارند و چطور او متهورانه با آنها رفتار می کند مطالبی گفت . سپس خارج شد و موقعی که در ناله کنان بر روی او بسته شد ما مدت زمانی سکوت کردیم و درباره ی وی و داستانهایش فکر می کردیم .
و سپس ناگهان همه ی ما آغاز سخن کردیم و فوراّ معلوم شد که سرباز مورد پسند ما قرار گرفته است . چقدر آدم ساده و خوبی بود آمد و نشست و رفت . هیچکس نزد ما نمی آمد و هیچکس اینطور دوستانه با ما وارد صحبت و مذاکره نمیشد ...
و ما درباره ی او و موفقیتهای آتی اش در برابر زن هائیکه در کارخانه زری دوزی کار می کردند و وقتی که با ما در حیاط ، روبرو میشدند یا لبانشان را به یکدیگر می فشردند و از ما فاصله می گرفتند و می گذشتند و یا مثل اینکه برای ما ارزشی قائل نبودند مستقیماً به طرف ما می آمدند ، بحث و گفتگو می کردیم .
ناگهان نانوا با نگرانی خاطر گفت :
نکند او یک وقتی تانیوشکا را از راه در ببرد ! همه ما از این عبارت بهتمان زد و سکوت کردیم . ما تانیا را فراموش کرده بودیم . سرباز با هیکل درشت و زیبای خود بین ما و او حائل شده بود . سپس یک بحث پر هیاهوی آغاز شد : بعضی ها می گفتند که تانیا اجازه چنین عملی را نخواهد داد و بعضی دیگر تایید می کردند که تانیا نمی تواند در برابر سرباز مقاومت کند و دسته ای هم بودند که پیشنهاد می کردند چنانچه سرباز مزاحم تانیا شود دنده های او را خرد کنند . بالاخره همه تصمیم گرفتند که مراقب احوال تانیا باشند و او بر حذر دارند که از گزند سرباز محفوظ بماند .... این نظر بحث و گفتگو را قطع کرد .
یک ماه سپری شد . سرباز به پختن نان پولکی مشغول بود . با دختران زری دوزی به گردش می رفت غالباً توی کارخانه پیش ما می آمد ولی درباره فتوحات خود نسبت به دختران حرفی نمیزد و فقط سبیلهایش را می تابید و آب دهانش را قوت میداد .
تانیا هر روز صبح برای بردن کلوچه نزد ما میآمد و همچنان شاد و خوش و مهربان بود . ما آزمایشش می کردیم و درباره سرباز با وی وارد صحبت میشدیم .
تانیا سرباز را گوساله چشم وقزده می نامید و یا لقب های مضحک دیگری باو میداد و همین اسباب تسکین خاطر ما می شد . ما بوجود تانیا افتخار و مباهات می کردیم . طرز رفتار تانیا نسبت به سرباز همه ما را تهیج کرده بود و ما گوئی در تحت تاثیر و هدایت رفتار او خودمان هم نسبت به سرباز بی اعتنایی می کردیم . تانیا را بیش از پیش دوست داشتیم و صبحگاهان با نشاط و شادی بیشتری از او استقبال می کردیم .
اما روزی سرباز در حالی که اندکی مشروب خورده بود نزد ما آمد و نشست و شروع کرد به خندیدن و وقتی که ما علت خنده اش را پرسیدیم این طور توضیح داد :
دو تا از زنها با یکدیگر بر سر من دعوایشان شد . لیدکا و گروشکا ....
هاهاها . یکی از آنها موی دیگری را چسبید و پرتش کرد توی ایوان و سوارش شد .... هاهاها .
صورتهای یکدیگر را چنگ زدند ...لباسهایشان پاره شد ... مسخره بود : چرا این زنها مرادانه نمی جنگند ؟ چرا چنگ می زنند . بله ؟
سرباز بر روی نیمکت نشسته بود سالم بود و تمیز و خوشحال و مرتباً می خندید . ما سکوت کرده بودیم . نمی دانم چرا این مرتبه سرباز دلپسند ما واقع نشد . چه شانسی دارم . خیلی مضحک است . همین که چشمک بزنم زن آماه است !
دستهای سفید او که با موی درخشانی مستور بود بلند شدند و دوباره با صدای بلند بر روی زانوهایش فرود آمدند و او همچنان با نگاه دلنشینی ما را می نگریست که گوئی خودش هم مردد بود که چرا در مورد ارتباط با زنها اینقدر خوشبخت است . صورت چاق سرخ او از روی غرور و نیک بختی برقی زد و لبان خود را می لیسید .
نانوای ما با قدرت و خشم پارو را در قسمت اول تنور وارد کرد و ناگهان با تمسخر گفت همه ی زنها اینطور نیستند .اما...
سرباز گفت : مقصود چیست ؟ چیزی نیست ..... گذشت !
نانوای ما جواب نمیداد و با سرعت با پارو در درون تنور مشغول کار بود . کلوچه های ناپخته را وارد تنور می کرد کلوچه های آماده را بیرون می کشید و با سر و صدا آنها را بر روی زمین می انداخت و بچه ها آنها را به نخ می کشیدند . نانوا گوئی سرباز و سخنی را که رد و بدل شده بود فراموش کرده بود . ولی ناگهان سرباز دچار اضطراب و نگرانی خاصی شد . از جا بلند شد و بطرف تنور رفت ، در حالیکه بیم آن میرفت سینه اش با چوب پاروئکه در فضا حرکت می کرد اصابت کند .
خیر تو باید اسم آن دختر را بگویی ؟ تو مرا رنجاندی ... من ؟ هیچیک از آنها نمی تواند از من فرار کند . تو حرفهای اهانت آمیز بمن زدی ...
سرباز واقعاً رنجیده خاطر بنظر می رسید گوئی او برای خود احترامی سوای منحرف ساختن زنها قائل نبود . شاید جز این استعداد ، چیز دیگری در وجود او نبود و همین استعداد باو اجازه میداد که خود را آدم زنده بپندارد .
مردمی هستند که گرانبهاترین و بهترین چیزها در زندگانی شان بیماری روحی و یا جسمی آنهاست . در تمام دوران زندگانی با این بیماری دست به گریبان هستند و بدانوسیله زنده می مانند و از آن رنج می برند و با آن تغذیه می کنند . از این بیماری نزد دیگران شکایت آغاز می کنند و توجه نزدیکان را باین سبب به خود معطوف مینایند . با این وسیله همدری مردم را نسبت بخود جلب می کنند و جز این دیگر چیزی ندارند .
شما این بیماری را از آنها بگیرید درد آنها را شفا بدهید ، آنگاه آنها بدبخت می شوند زیرا یگانه وسیله زندگی را از دست میدهند . آنگاه تو خالی و بی معنی جلوه می کنند . گاهی چنان زندگانی دچار فقر و ناتوانی میگردد که انسان بدون اراده مجبور است برای عیب و نقص خود ارزش قائل شود و با آن ادامه حیات دهد .
سرباز رنجیده مزاحم نانوا شد و فریاد می کشید :
خیر تو باید بگویی که کیست ؟
نانوا یکمرتبه رویش را بطرف او برگرداند و گفت : بگویم ؟ بله ؟ تانیا را می شناسی ؟ بعدش چه ؟ بیا او را آزمایش کن . من ؟ بله تو ! تانیا را ؟ کاری ندارد !
خواهیم دید ! خواهی دید ! هاها !
تانیا تو را ....
یکماه مهلت ! ای سرباز مغرور از خود راضی .
دو هفته ! من بتو نشان میدهم که تانیا کیست .
تانیا قابل اعتنا نیست !
رد شود ! مزاحم هستی ....
دو هفته کافی است ! گفتم رد شود !
نانوای ما ناگهان متغیر شد و پارو را تکان داد . سرباز پس پس عقب رفت نگاهی بما انداخت و سکوت کرد و آهسته با غیظ و غضب گفت : بسیار خوب ! و از نزد ما بیرون رفت .
در موقع مشاجره آنان همه سکوت کرده و باین مباحثه دقیق شده بودیم . ولی وقتی که سرباز بیرون رفت هیاهو و جنجال عجیبی بر پا خاست .
یکنفر خطاب به نانوا فریاد زد :
پاول عجب کاری کردی !
نانوا با تغیر جواب داد : کارت را بکن !
احساس کردیم که به سرباز بر خورده و تانیا را خطر تهدید می کند . این موضوع را ما احساس می کردیم و در عین حال حس کنجکاوی مطبوع و احترام آمیزی وجود ما را احاطه کرده بود میخواستیم بدانیم که چه خواهد شد ؟ آیا تانیا در برابر سرباز مقاوت خواهد کرد ؟ و تقریباً همه ما اطمینان فریاد میزدیم :
تانیا ؟ او مقاومت می کند . شکاری نیست که زود بدام بیفتد . اشتیاق فراوان داشتیم که استقامت این بت خودمان را آزمایش کنیم . ما با نهایت حرارات استدلال می کردیم که بت ما بت قوی و محکمی است و از این تصادم فاتح و مظفر بیرون خواهد آمد . عاقبت این طور به نظر ما رسید که ما سرباز را دست انداخته بودیم و او این بحث را فراموش خواهد کرد و ما باید حس خودخواهی او را تحریک کنیم .
از این رو زندگانی عصبی هیجان آمیز ما آغاز شد . ما هیچوقت اینطور زندگی نکرده بودیم .
تمام روز را با یکدیگر بحث می کردیم . همه عاقل شده بودیم و او این بحث را فراموش خواهد کرد و ما باید حس یکنوع بازی با ابلیس را آغار کرده ایم ، و گروگان ما در این بازی تانیاست .... و وقتی که از کارگران پولکی سازی خبردار شدیم که سرباز حملات خود را علیه تانیای ما آغاز نموده است ، چنان دل خوش شدیم و بقدری زندگی ما قرین کنجکاوی گردید که حتی متوجه نشدیم چگونه ارباب در اثر تهییج ما چهارده پود بر میزان خمیری که ما در شبانه روز می گرفتیم افزوده است . نام تانیا همه روزه از سر زبان ما نمی افتاد . و هر صبح با بی صبری خاصی در انتظار او بودیم . گاهی بنظر میرسید که تانیا نزد ما خواهد آمد ولی آن تانیای سابق نیست و تانیای دیگری است .
ما ضمناً درباره بحثی که شده بود با او حرفی نزدیم . درباره هیچ چیز از او سوال نمیکردیم و مانند گذشته رفتارمان نسبت باو محبت آمیز و گرم بود . ولی در این مناسبات ما ، مساله ای تازه که با احساسات قبلی ما بیگانه بود وارد شد و این مساله تازه کنکاوی شدید و سردی بود مانند کارد تیز ....
یک روز صبح نانوا موقعیکه شروع بکار میکرد گفت :
برادران امروز روز موعود است ...
ما این مطلب را بدون یادآوری او هم می دانستیم ، اما با این وجود یکه خوردیم .
نانوا یادآوری کرد و گفت : تانیا را تماشا کنید .... الان خواهد آمد .
یکنفر با ابراز تاسف فریاد زد : مگر با چشم می توان چیزی را حس کرد .
دوباره یک مباحثه پر هیاهوی مهیجی شروع شد . بالاخره امروز ما خواهیم فهمید که آن صندوقچه ای که ما بهترین چیزهای خودمان را در آن بودیعه گذاشته ایم تا چه اندازه پاک و بی آلایش است .
در این بامداد ، یکدفعه و نخستین بار احساس کردیم که بازی بزرگی را آغاز نموده ایم و این آزمایش پاکی و پاکدامنی این بت کوچک تا چه اندازه برای ما گران تمام خواهد شد .
این روزهای اخیر می شنیدیم که سرباز با اصرار لجاجت در تعقیب تانیاست .
تانیا هر روز صبح مرتباً در دخمه ما حاضر میشد و کلوچه میبرد و مثل همیشه بود و فرقی نکرده بود .
در این روز موعود ، ما خیلی زود صدای او را شنیدیم ، زندانی ها ! من آمدم ....
ما عجله داشتیم که او وارد شود و وقتی که وارد شد برخلاف معمول او را با سکوت خود استقبال نمودیم . چشمان ما متوجه او بود و نمیتوانستیم از چه با او صحبت کنیم .
در برابر او جمع ما ساکت و آرام ایستاده بود تانیا ظاهراً از این استقبال غیر مانوس متحیر شده بود ولی ناگهان رنگ رویش پرید ، نگران و ناراحت ، در جای خود خشکش زد و با صدای خفه پرسید :
چرا شما این طور به من نگاه می کنید ؟
نانوا چشمش را با دوخت و گفت : تو چرا این طور به ما نگاه می کنی ؟
چطور – من ؟ کلوچه های من را بدهید ...
پیش از این ، هیچوقت او عجله نداشت ...
نانوا بدون اینکه حرکتی کند و بدون آنکه چشمش را از صورت او بردارد ، گفت : عجله نکن !
آنگاه تانیا به عقب برگشت و از نظر ناپدید شد .
نانوا پارو را در دست گرفت و ساکت و آرام در حالی که بسمت تنور رویش را برگرداند گفت : معلوم میشود کار تمام است ! ای سرباز حقه باز !
ما مانند گله گوسفند در حالیکه یکدیگر را هول می دادیم پشت میز نشستیم و با افسردگی کار خود را شروع کردیم .
یکی گفت : شاید هنوز ..... نانوا فریاد زد : بس است ! بس است !
ما همه می دانستیم که نانوا مردی است عاقل و از همه ما داناتر است . از فریاد او درک کردیم که به فتح و ظفر سرباز اطمینان و یقین حاصل کرده است ..... ما غمگین و نگران بودیم .
ساعت دوازده هنگام ناهار ، سرباز وارد شد و او مثل همیشه تمیز و مرتب لباس ، پوشیده بود و مثل همیشه مستقیم توی چشم ما نگاه میکرد . ولی ما از نگاه کردت با او ناراحت بودیم .
آقایان عزیز آیا مایلید من بی باکی و تهور سربازی را بشما نشان دهم ؟
این حرف را با غرور ادا کرد و خنده تمسخر آمیزی سر داد .
بیایید توی ایوان و از شکاف در نگاه کنید ... فهمیدید ؟ ما خارج شدیم و در حالی که به هم فشار می آوردیم ، به طرف شکافهای دری که در دیوار چوبی کار گذاشته شده بودند و به حیاط باز میشد ، حمله بردیم . انتظار ما زیاد طول نکشید . تانیا با گامهای شتابزده با چهره نگران در حالی که از روی گودالهای پر آب و گل جست و خیز می کرد پدیدار شد . و در پشت در زیر زمین از نظر پنهان گردید . سپس سرباز بدون عجله و سوت زنان به آن سمت روان شد . دستهایش را در جیب فرو برده بود و سبیل هایش تکان می خورد ....
باران می بارید و ما می دیدیم که چگونه قطرات باران در گودالها در زیر ضربات این قطره های باران موج بر می داشتند .
روزی بود نمناک و تاریک و غم انگیز . در روی بامها هنوز برف باقی بود ولی در روی زمین لکه های تیره و تار گل نمایان شده بود .
باران آهسته می بارید و صدای غم انگیزی داشت ، ما سردمان بود و از انتظار کشیدن دل خوش نبودیم ...

اول سرباز از توی زیر زمین بیرون آمد . در توی حیاط آهسته و آرام گام بر می داشت و در حالی که سبیلهایش تکان میخورد و دستهایش در جیب بود . مثل همیشه خونسرد بود .
سپس تانیا هم خارج شد . چه چشمانی داشت . در چشمانش فروغ نیک بختی و نشاط نمی تابید و لبانش تبسم می نمود . مثل کسی که در خواب راه می رود گام بر می داشت و تلو تلو می خورد ...
ما نمی توانستیم این وضع را تحمل کنیم . دست جمعی به طرف در هجوم بردیم ، توی حیاط رفتیم و با صدای بلند و وحشیانه و بغض آلود سوت زدیم و فریاد کشیدیم .
او از دیدن بر خود لرزید و مانند این که در توی گلی که در زیر پاهای اوست فرو رفته باشد ، توقف نمود . ما او را احاطه کردیم و با بعض با عباراتی زشت و رکیک باو ناسزا می گفتیم و حرف هائی بیشرمانه می زدیم .
ما نیز کار را با شدت و شتاب انجام نمی دادیم زیرا می دیدیم که راه فرار ندارد و در محاصره جمع ماست و هر قدر بخواهیم می توانیم به او توهین کنیم . نمیدانم چرا ما او را کتک نزدیم در وسط ما ایستاده بود و سرش را گاهی به یک سمت و زمانی به سمت دیگر می چرخانید و به کلمات توهین آمیز ما گوش میداد . و ما بیش از پیش با شدت و خشونت تیر کلمات آلوده و زهر آگین خود را به سوی او پرت می کردیم .
سرخی از چهره او ناپدید شد . چشمان آبی رنگش که یک لحظه قبل قرین شادی و نیک بختی بود گشاده شده بود و از سینه اش بزحمت و سنگینی نفس بیرون آمد و لبانش را می لرزید .
ما او را احاطه کرده بودیم و هدفش قرار داده بودیم زیرا او ما را غارت کرده بود . او بما تعلق داشت و ما گرانبهاترین چیز خود را در راه او نثار کرده بودیم . و تعداد ما بیست و شش نفر بود و او یک نفر و بنابراین مجازات و عذابی نداشتیم که مستحق گناه و معصیت او باشد . چه توهینی که به او وارد نیاوردیم ! او سکوت کرده بود و با چشمان وحشیانه خود ما را می نگریست و بدنش مرتعش می شد .
ما می خندیدیم و عربده می کشیدیم و فریاد می زدیم .... یکی از ما آستین بلوز او را گرفت ...
تانیا ، ناگهان چشمانش برقی زد و بدون شتاب دستهایش را بطرف سرش بلند کرد و در حالی که موهایش را مرتب می کرد با صدای بلند و آرام توی چشم ما نگاه کرد و گفت :
ای زندانی های بدبخت !...
و او مستقیماً به طرف ما گام برداشت و بقدری ساده این کار را انجام داد که گویی ما برابر او نایستاده بودیم و راه را بر او مسدود نکرده بودیم . از ینرو و هیچیک از ما ، در راه او توقف ننمود . موقعی که از جرگه ما خارج شد ، بدون آنکه رو به طرف ما برگرداند با صدای بلند و غرور آمیز و موهنی گفت :
ای مردمان پست .... ای موجودات کثیف ...
تانیا قد علم کرد و با زیبایی و غرور راه خود را پیش گرفت و رفت .
ما در وسط حیاط در توی گل در زیر باران و آسمان خاکستری رنگ بدون خورشید ایستاده بودیم ...
سپس با هم . با سکوت به دخمه مرطوب سنگی خودمان رفتیم . مثل گذشته هیچ وقت به پنجره های ما نمی تابید و تانیا هم دیگر هیچگاه نزد ما نمی آمد ! ....
نوشته های زیر از دست نوشته های ( آقای مجید ) دوست من می باشد .
معرفی رمان هویت ( شناسایی) اثر میلان کندرا
میلان کندرا را در ایران بیشتر با رمان بار هستی می شناسند. البته اگر بتوان آثار او را رمان نامید زیرا در این داستانها بسیاری از قوانین رمان نویسی شکسته می شود و نویسنده راهی نو را بر می گذیند. آثار کندرا را باید ضد رمان نامید. داستانهایی که تنها به بیان ماجرا نمی پردازند بلکه شخصیتها را بیان می کنند و به درون ناگفته های آدمی قدم می نهند. میلان در مکتوباتش از رفتارها و تفکراتی در شخصیتهایش صحبت می کند که حرف زدن درباره آنها ممنوع میباشد. نه تنها ممنوع از آن جهت که بسیاری از گفته ها در کشورهایی چون ایران به زیر تیغ سانسور میروند بلکه از آن سو که کسی جرئت بیان درونیاتش را ندارد. هر کدام از ما با این وجود که دوست داریم دیگران ما را درک کنند ولی از شناسایی هویتمان میترسیم. هنر میلان شناسایی هویت شخصیت داستانهایش است.
رمان هویت نسبت به دیگر آثار کندرا از پیچیدگیهای کمتری برخوردار است و به همان نسبت شخصیت ها هم کمتر هستند. داستان بر محور شانتال میچرخد که زنی میانسال است . شانتال در ابتدای داستان با اندوه به همسرش ژان مارک میگوید: مردها دیگر رویشان را بر نمی گردانند که به من نگاه کنند. بیان چنین جمله ای که بی شک با رنجش همسر مواجه خواهد شد باعث تمام رویداد های داستان می شود. از سوی دیگر ژان مارک زن دیگری را با همسرش اشتباه میگیرد.
-آیا واقعاً تفاوت بین این زن (همسرش) با سایر زنان تا این اندازه کم بود؟
این دو رویدا موجب میشود زن و مرد از اینجا به بعد از روزمرگی خود خارج شوند و در ماجرایی قدم بگذارند که سرانجام میتواند موجب تباهی هردو شود. زن و مرد داستان که تا پیش از این در کنار هم زندگی سعادتمندی داشتند از راه عشق دچار بی عشقی می شوند. داستان با وجود سیاهی ها سر انجامی سپید دارد.
نویسنده در این رمان سعی کرده است مثل همیشه تعریفی جدید و البته نزدیکتر به واقعیت از آنچه زندگی می نامیم ارائه دهد که در اینجا عشق زن و شوهرش و درونیات آنها مورد نظر بوده است. با این وجود مفاهیمی مانند بی حوصلگی در کنار داستان اصلی مطرح می گردد. این مفاهیم با وجود اهمیتشان کمتر مطرح شده اند و تنها می توان آنها را در کتاب ها روانشناسی یافت. هنر میلان بیان مطالب پیچیده با زبانی ساده تر است. نوشته های میلان دارای پیچیدگی های کلامی نیست بلکه دارای زیر و بم های ادبی می باشد که خواننده حرفه ای ادبیات می تواند نوشته را رمز گشایی کند. این یکی از مزیت های داستان است زیرا خواننده معمولی که بسیاری از پیش زمینه های فکری را ندارد در برخورد با این مطالب آنها را به شیوه ای دیگر تعبیر خواهد کرد. به عنوان مثال عمیق ترین احساسات انسانی را که در داستانهای کندرا مطرح می شود را هرزگی خواهد دانست.
موضوع مهمی که در خواندن داستان باید مد نظر داشت این است که ما ایرانیان در پس پرده های سانسور با بسیاری از حقایق آشنا نیستیم . این حقیقت تلخ درهای آشنایی با درون ادبیات را می بندد. در خواندن آثار کندرا خواننده ایرانی با این سوال مواجه می شود که این نوشته ها چطور از سد سانسور گذشته است و خود سانسوری مترجم چه تغییراتی در اثر داده است. شاید سانسورچی ها توانایی درک این کلمات را نداشته اند تا آنها را حذف کنند. شاید می بایست هنر دیگر میلان را این دانست که از زیر دست پاک کن به دستان ایران عبور میکند.
قسمتی از رمان هویت:
"چند روز بعد، زن لباس قرمز برای خود خرید. در خانه بود و به اندامش در آینه می نگریست. از زوایای مختلف، خود را در آینه وارسی می کرد. انگار تا آن لحظه نمی دانست پاهای کشیده و پوست سفید دارد.
ژان مارک وارد شد. با مشاهده شانتال در آن لباس سرخ و با شکوه که خرامان با گام های بلندتر از حد معمول، به سوی او می آمد با عشوه گری پیش می خواند و با دست پس می زد دچار شگفتی شد. مرد با تظاهر به شرکت در آن بازی فریبکارانه، به تعقیب زن پرداخت و زن نیز در حالی که وانمود کرد از مردی هوسران می گریزد، تا اتاق خواب خود دوید."
در این بخش میبینیم که زن به تازگی می فهمد که پاهای کشیده و پوست سفید دارد. این جمله اشاره به جسم انسان دارد اما با خواندن داستان می بینیم که زن و شوهرش به هویت خود پی می برند.
کتاب هویت (شناسایی) به دلیل سادگی نسبت به دیگر آثار می تواند شروع خوبی برای آشنایی با میلان کندرا باشد. نوشته های میلان کندرا با اینکه ضد رمان است اما به مهمترین وظیفه رمان وفادار مانده است. اینکه شخصیت اصلی رمان با دیدی بازتر و درکی عمیقتر به درک خود و سایرین بپردازد و از این راه داستانش را از سیاهی جدا کرده و به صفحات سفید هدایت کند. مهمترین شخصیت هر رمان کسی نیست جز خواننده آن.
شناسه اثر:
Kundera,
Identite = Identitty, c1998.
ISBN 964-5564-86-7
ترجمه های موجود:
1-شناسایی/ ترجمه گیسو پارسای- نشر شیرین، 1383
2-هويت/ترجمه دكتر پرويز همايون پور- نشر قطره،

نوشته های زیر از یاداشتهای ( آقای فرید ) دوست من می باشد .
خلاء چیست ؟ هنگامی که این کلمه را می شنویم چه تصویری در ذهن ما نقش می بندد .
نمی دانم خلا؟ء را چگونه برای شما توصیف کنم .
می گویند درون خلاء هیچ چیز وجود ندارد . هوایی پیدایی نمی شود . فضای خلاء محدود و بسته است . اما من چنین نظری ندارم و خلاء را اینگونه نمی بینم .
خلاء دنیای وسیعی است شاید اگر تمام کهکشانها و آسمانها را جمع کنیم به اندازه یک سانتیمتر از فضای خلاء ، یک لامپ ( صد وات ) هم نباشد .
خلاء چنین دنیایی است ، وسیع و پهناور که تا ناکجا آباد ادامه دارد . کسی انتها و ابتدایش را نمی داند و کسی نمی داند که چه افرادی درونش زندگی می کنند ، افراد محدود و خاصی شاید بتوانند جزء ساکنین آنجا باشند .
دنیای خلاء شاید خدایی که بتوان آن را پرستش کرد نداشته باشد ، اما یقیناً آفریننده ای دارد . در این بین ساکنین برای پرستش بین خدا و آفریننده دچار شک و تردید می شوند این مسئله بی تردید باعث اختلاف و تفرقه در بین ساکنین می شود .
اگر چشمهایمان را بیشتر باز کنیم می توانیم ساکنین خلاء را در کنار دیگر افراد ببینیم ، افرادی که بدون ادعا در دنیای خویش در حال زندگی کردن می باشند ، ساکنین خلاء در کنار افراد عادی در حال زندگی کردن می باشند ، منتها دنیای درونشان میلیاردها کیلومتر از هم دور می باشد ، ساکنین حقیقی خلاء این دنیا را بسیار کوچک می بینند و خلاء با آن همه عظمتش را کوچک می انگارند .
نمی دانم شاید به غیر از خلاء دنیای دیگری نیز برای زندگی کردن آنها وجود داشته باشد .
باید از آفریدگار پرسید ، شاید اگر ساکنین کمی به اطراف و محیط خود بنگرد همینجا را برای زندگی کردن کافی بدانند و به خلاء قناعت کنند .

(( گند آب وجود ))
امروز بد جوری توی مرداب تنهایی خویش فرو رفته ام . خیلی گرفتارم ، حتی قدرت نفس کشیدن درون این مرداب رویایی را نیز ندارم . شاید هیچگاه مردابی آنچنان که شما تصورش را کنید ، وجو نداشته باشد . ولی اگر کمی دقت کنیم می بینیم که همه به نحوی درون مرداب و گل و لای زندگی خویش گرفتاریم .
گاهی رهگذرانی عبور می کنند . هر یک دارای یک چشم ، می بینند که کسی درون مرداب غوطه ور است . به من نگاه می کنند . گل و لای تا نزدیکی سینه ام رسیده ، خوب صبر می کنند و درون دلشان می خندند ، لحظاتی می گذرد . وجودم همچنان در حال پایین رفتن است . گل و لای دیگر به گردنم رسیده ، نفس کشیدنم در حال قطع شدن است . آنها همچنان نظاره گرند . هیچ قدرتی ندارم که حتی بتوانم کمی لبانم را تکان دهم ، با چشمان بی فروغم از آنها کمک می خواهم ، گل و لای به نزدیکی لبانم رسیده ، آنها شروع به خندیدن می کنند . تمام مرداب را فراموش می کنم . مات و مبهوت و متحیر به خنده های کریهشان مینگرم ، چه دندانهای بزرگ و زشتی دارند ، گل و لای به نزدیکی چشمانم رسیده ، آنها همچنان می خندند و این بار شادی می کنند .
هر یک دست دیگری را می گیرد و از آنجا دور می شوند ، دیگر جایی را نمی بینم ، خدایا راحت شدم . دیگر آنها را نمی بینم ، زودتر مرا به پایین ببر ، اکنون نفس راحت و عمیقی می کشم و خود را آزاد می بینم .
یاداشتهای فرید
من کتاب را با ترجمه خانم فروغ پور یاوری بطور کامل خوانده ام .
اگر بخواهم سلیقه ی خود را به مخاطبم بیان کنم باید بگویم کتاب جاودانگی در سطح بالاتری بود اما مهمانی خداحافظی هم زیبایی های خود را دارد .
همان طور که می دانید میلان کوندرا به قولی ضد رمان می نویسد .
کوندرا از وسط یک مطلب اصلی فاصله می گیرد و وارد مطلب دیگری می شود و بعد دوباره به موضوع اصلی باز می گردد .
خلاصه این آقای کوندرا فوق العاده خلاق و زیرک و باهوش و مخصوصاً بسیار با تجربه است . و از انواع تکنیک ها و حربه ها برای بیان جاذب خویش استفاده می کند .
در بیشتر رمان های میلان کوندرا با انواع مسائل روبه رو هستیم ، جنسی ، سیاسی ، رفتارهای موشکافانه ی تک تک شخصیتها ، بررسی افکار و منطق وجودی این تفکرها و موسیقی ، نگرش شخصیت ادبی ، نقاشی ، زبان و .. از نکات ویژه آن است که خواننده خود را در فضایی پر شکوه می بیند و آزادانه در فضای رمان قدم می زند .
کوندرا به خواننده می گوید شک کن ، فکر کن ، بخند ، ناراحت باش ، بیاموز .
کوندرا به افکار ما ، جملات و رویکردهای جدید را با سخاوت هدیه می دهد .
نوشته های زیر با استفاده از مقدمه ی خانم فروغ پور یاوری است :
داستان در 5 روز اتفاق می افتد که هر روز یک فصل داستان را تشکیل می دهد .
قهرمانان اصلی ( مهمانی خداحافظی ) که هر یک نماد نوعی جهان بینی به شمار می آیند عبارتند از : قهرمان اول داستان (( یاکوب )) یکی از قربانیان واژگونی ارزشهاست .
بنابراین برای خود نردبانی جدید از ارزشها ساخته است که بر نفی کل بشریت تکیه دارد .
او به جزء واپسین لحظات قبل از ترک وطنش که طی آن زندگی را از دید زیباشناسی مورد توجه قرار می دهد ، زن ، عشق و بچه و همراه آنها ، حیات را نفی می کند .
یاکوب در جایی از کتاب نقل ( سفر آفرینش ) می گوید : خود خدا هم از آفرینش بشر اظهار پشیمانی کرده است ، با این حال قبل از ترک وطن دیدار یک زن بسیار زیبا به او می فهماند که می توانسته است به گونه ای متفاوت برای هدفهایی دیگر زندگی کند . این تنها تاسف او به هنگام جدایی وطن است .
شخصیت بعدی دکتر اسکرتا است که پرداختن یاکوب به کار سیاست را احمقانه و کم اهمیت ترین بخشی از زندگیش می داند و می گوید ( سیاست کف کثیفی بر سطح است ، زندگی واقعی در اعماق جریان دارد ) .
دکتر اسکرتا رویای نوعی برادری جهانی میان انسانها را در سر می پروراند که از شعارهای روزمره فراتر رود ، دکتر برای رسیدن به این هدف از یک بانک اسپرم برای بارداری زنها استفاده می کند و این اسپرم ها متعلق به خود دکتر است بدون اینکه خانواده ها از این نکته باخبر شوند بچه هایی را تولید و رشد می دهند که شبیه دکتر هستند .
اگر یاکوب مظهر بیزاری و نفی جهان و اگر دکتر اسکرتا مظهر لزوم تغییر دادن چهره جهان است در عوض شخصیت سوم بارتلف مظهر حفظ ارزشهای قدیم و عشق به بشریت است .
کوندرا او را یک شخصیت پولدار ، دست و دلباز و امریکایی معرفی می کند که به همین دلیل قادر است هر کجا دلش می خواهد سفر کند .
بر چسب امریکایی ، ضمناً او را مستقیماً در تقارنی با دنیای خفقان آور کمونیستی قرار می دهد ، او زن و فرزندی دارد که دوستشان می دارد و به وجودشان می بالد ، ضمناً عاشق تمام آدمهاست به زنان به علت نقششان در آفرینش عشق می ورزد .
در جایی می گوید : ( بی اعتنایی به زن کفر کبیر و بی احترامی عظیمی به مخلوقات خداوند است ، جسم برای بارتلف نماد روح بود ، سر گرمی مطلوب او نقاشی چهره قدیسین است ، با هاله ای از نور آبی کم رنگ .
بارتلف در جایی می گوید ( نور شادی الهی ملایم و آرام است و رنگ آبی ملکوت را دارد ) .
رنگ لباس خواب هدیه عاشقی به معشوق ، آبی کم رنگ است رنگ آرامش و عشق .
رنگ قرص های آرام بخش هم آبی کم رنگ است و رنگ قاصدک هم ...
مهمانی خداحافظی هم یک تمثیل و یک معمای ماوراء طبیعی است . تلقی آن به عنوان یک رمان صرفاً سیاسی همانقدر اشتباه است که جا دادنش در میان کتابهای خلاف اخلاق .
بینش کوندرا از عشق و ارتباط جسمی میان زن و مرد بستری است که در آن امکان می یابد جنبه های غیر منطقی متناقض و بی ثبات زندگی را بنمایاند .
او از تراژدی سیاسی کشورش و از تراژدی تماس اغلب ناکام جسمی قهرمانانش فراتر می رود و به تراژدی بشریت می پردازد .
در جایی از کتاب گفته شده ( شریفترین احساسات می تواند به سهولت برای توجیه بزرگترین وحشتها به کار گرفته شوند . انسانی که قلبش سرشار از شور و شوق تغزلی است به نام مقدس عشق ، دست به بیرحمانه ترین کارها می زند .
مهمانی خداحافظی مهمانی مسخ شدگان است . مهمانی ارزش از دست دادگان است ، دکور مهمانی فضای بخار آلود و خفقان آور حمام آب معدنی است و سیاهی لشکرها زنان عقیم اند .
داستان بر مجبور تولید مثل می گردد . این مظهر دوام و بقای زندگی .
قهرمانان داستان همگی به نوعی وارد مبحث تولید مثل می شوند و طی گفتگوهایشان جنبه های گوناگون خود شناسی ، انسان شناسی و جامعه شناسی را به زیر سوال می برند .
داستان در فضای کافکایی در محیط بسته و خفقان آور یک استراحتگاه اتفاق می افتد .
نوشته ی فوق به کمک مترجم این رمان خانم فروغ پور یاوری بود .

اما به نظر من فضای داستان آنچنان هم کافکایی نیست . قبول دارم که فضای یک کشور کمونیستی بسته و محدود بوده و قبول دارم اتفاقات مصیبت باری هم رخ می دهد اما باز هم فضاء کافکایی نیست .
جریان از این قرار است که یک نوازنده ی مشهور ترومپت به نام آقای کلیما ( که یکی دیگر از شخصیتهای اصلی رمان است ) برای اجرای موسیقی به چشمه ی آب معدنی می رود و در آنجا با یکی از پرستارها به نام رزنارابطه برقرار می کند و بعد از مدتی رزنا با کلیما تماس می گیرد و به او می گوید که از وی ( کلیما ) حامله است و همچنین به نوعی به کلیما می فهماند که می خواهد بچه اش را نگه دارد اما کلیما بسیار شگفت زده می شود زیرا به نظر او همچنین اتفاقی غیر ممکن می آمد ، اما مجبور بود قبول کند که چنین اتفاقی که بسیار برایش ناخوشایند است اتفاق افتاده ، بنابراین تصمیم می گیرد با آوردن بهانه ای برای همسرش ( کامیلا ) رهسپار چشمه ی آب معدنی شود تا به گونه ی مسئله را حل و فصل کند .
زیرا کلیما بسیار به زنش که فوق العاده زیبا بود علاقه داشت . از این به بعد رمان به حرکت در میاید و کم کم شخصیتها در چشمه ی آب گرم در کنار یکدیگر قرار می گیرند .
در همین ابتدا شاید خواننده این مسئله برایش پیش آید که اگر واقعاً کلیما به همسرش علاقه داشت به او خیانت نمی کرد . اگر در متن رمان دقت شود بیشتر جواب ها گفته شده است .
کلیما می گوید من عاشق زن خودم هستم این راز جنسی من است که برای اکثر آدم ها بکلی غیر قابل درک است .
کلیما می گوید که ( هیچکس این را درک نمی کند و از همه کمتر زنم ، او فکر می کند که نشانه استوار عشق مرد بیعلاقگی او نسبت به زنهای دیگر است . ولی این حرف بی ربطی است . چیزی همیشه مرا به سمت زن دیگری می کشد ، اما به محض اینکه تصاحبش می کنم نوعی نیرو که خاصیت فنری دارد دوباره به طرف کامیلا پرتابم می کند . بعضی وقتها احساس می کنم که فقط به خاطر پیوند دوباره ، آن پرواز شگفت انگیز بازگشت ( سرشار از محبت ، اشتیاق ، افتادگی ) به سوی همسرم که با هر بیوفایی تازه بیشتر دوستش می دارم ، است که دنبال زنهای دیگری می افتم .
مثل همیشه کوندرا یک یک جزئیات را می کاود و بررسی می کند و از همه چیز می گوید .
کوندرا خیلی کم پیش می آید که خود در مورد اتفاقات و شخصیتها اظهار نظر مستقیم نماید و بیشتر این امر را به مخاطبش وا می گذارد .
ASHKAN419.BLOGFA.COM
آه ، عجب دنیای مسخره ای ، تا چند مدت پیش همین اطراف بود این آخر عمری همه چیز برایش سخت شده بود ، حتی آب خوردن .
یک آدم دیگه ، مثل بقیه آدمها از اینجا رفت .
آن همه احساس و رفتارها ، آن همه فکر و گفتارها ، آن همه روزهای روشن و تیره ، نفس کشیدن ، همش رو مثل یک لاشه انداختند تو سردخونه .
وقتی گوشتهای آویزان شده توی قصابی ها رو می بینم یادم به اون می افته ، چرا خودمون رو گول می زنیم ، مگر ترکیبات گوشت یک انسان با چهار پا چقدر فرق می کند؟
انداختنش توی سردخونه خون توی بدنش کبود شده بود ، چشماش مثل چشمهای کله گاوه مرده مصنوعی و بی فروغ شده بود ، اگر با انگشتام چشماشو کامل باز می کردم بعد انگشتام رو از روی چشماش بر می داشتم ، به حالت نیمه باز در می اومدند ، اون رو آروم آروم بردند زیر خاک ، یک مشت خاک هم ریختند روش ، یک عده انسان هم طبق معمول تا اسم مرده شنیده بودند خودشان رو به او رساندند و های و هوی راه انداختند و در ضلع گرما با مرده عزیز شده چه حرفها که نمی زدند ، دریوزگان ( گداها ) هم خود را هر لحظه برای حمله به میوه ها و شیرینی های که روی خاک گذاشته بودند آماده می کردند ، بوی بخور ، صدای قرآن ، خیل زنان با چادرهای مشکی و گرما و گرما ...
اینها مواردی بود که از آن خاکسپاری به ذهن داشتم .

یادم به روزهایی افتاد که کنارش می خوابیدم اون روی تختش و من روی زمین ، پایین زیر تخت کنار او .
یاد بوی خوش عجیب اتاقش به خیر ، از وقتی مرده پیش خودم فکر می کنم که وقتی روزهای آخر نمی تونست خودش بره دستشویی و براش لگن میگرفتن ، بوی اتاق چه جوری شده بود ؟ یعنی می شود در آن اتاق هم بوی بد نفوذ کرده باشد ؟
آری ! واقعیت بدن پر از زشتی ما حقیقت بدن بد بوی ما انکار ناپذیر است .
وای که اگر یک هفته این بدنمون رو حمام ندیم چه افتضاحی می شه ، واقعاً باید باور کنیم که مسبب بوی بد این دستشویی ها ما هستیم ، چقدر باید بوهای طبیعی و مصنوعی مختلف را روی خود بپاشیم تا بوی بدنمان عوض شود .
وقتی یکی بهم می گه چه بوی خوبی می دی باید بهش بگم که من این بو رو نمی دم این عطر منه که این بو رو میده .
بگذریم همش تمام شده ، حالا اون چند ساله زیر خاکه ، بعضی ها می گن راحت شد ، بعضی ها می گن عمرش رو کرده بود ، بعضی ها هم به من می گن مگر مرده پرستی که اینقدر فکر این چیزها رو می کنی .....
مرگ حق است . ...
مرگ اگر حق است حتماً زندگی هم زور است و حق ما از یک زور نشأت گرفته ، دلم نیومد بگم زندگی زور است ، آخه من هم توی این خراب شده تعلقاتی دارم ، لعنتی آدم رو گیر می ندازه ، بعد از این چند سال الان که فکر می کنم می بینم هر سال دیگری که از مرگش می گذره خاطرات او بیشتر فراموش می شه .
آدما دیگه زیاد راجع به او فکر نمی کنند ، حتی خاطرات جمع و جور و خلاصه شده که از او به جا مانده بود داره ته می کشه ، راستی فکر می کنم تا حالا دیگه عملیات تجزیه بدنش کامل شده باشه ، در واقع اون از دو طرف تجزیه شد یکی جسمی و دیگری افکار و احساساتی که در دنیا به جا گذاشته بود .
قسمت ما هم می شه .

ندای آزادی فیلتر شد .
باز هم صدایی بریده شد .
چند روزی می شود که بانگی از وبلاگ ندای آزادی نمی آید ، زیرا که اهریمنان وطنی چنگال فیلترینگ را بر گردن آن انداختند .
نمی دانم چرا هر وقت برای لحظه ای غافل می شوم حادثه ای رخ می دهد ، حادثه ای که هیچ وقت فکر نمی کنم در آن زمان رخ داده باشد و آن گاه که روی بر می گردانم تا حادثه را دریابم با تابوت به خاک سپرده ای روبه رو می شوم .
هر چند خود می دانم کاری از دستم ساخته نیست ،اما می خواهم باشم ، باشم و صدای ضجه را بشنوم .
خانم مهناز نویسنده وبلاگ ندای آزادی{http://nedayazadi.blogfa.com/} زنده و پا بر جاست و اگر چه وبلاگش فیلتر شد و به روح مهربان وی خدشه وارد شد اما امیدوارم باز هم به مبارزه باز گردد .
خیلی سخت و جانکاه است . می دانم ! می دانم !
ندای آزادی ، آزادیخواهان هیچ وقت پایان نمی گیرد .
بیایید و در قسمت نظرات به مهناز خانم دلگرمی بدهید .
ASHKAN419.BLOGFA.COM
آخه کجایی ، به خدا خیلی دلم برات تنگ شده بود ، نمی دونم چرا این کوچه ی خونه شما رو همیشه گم می کنم.
اما نه ! من هیچ وقت یادم نمی ره کجاست ، آره من عمداً هر هفته خودم رو تو کوچه ها با یاد تو گم و گور می کنم و هر بار از سمتی به سوی کوچه ی شما می آیم و از این گم کردن و پیدا کردن ها لذت می برم .
امروز هر چی در می زنم در رو باز نمی کنی ، می گن اینجا نیستی ، جدیداً هم می گن مردی ، فکر کردن من خرم !
نمی دونم چرا همه مردم من رو خر گیر آوردند .
اینهمه گشتم تو کوچه ها حالا که رسیدم دم در خونه ی شما همون جواب 2 هفته پیشو می دن ، گفتم شاید تو هم داری قایم موشک بازی می کنی ! ؟

من قبول دارم آقا شهاب ، من باختم ، باشه بیا بیرون تو بردی .
تو همین سه هفته اینقدر درد و دل جمع کردم برات ، که دیگه جا ندارم .
البته نگران نباشی ها ، اضافه ها شو رو برگه نوشتم ، هر شب یک خودکار دستمه و به عشق تو می نویسم ، ولی کیه که بخونه.
این در لعنتی رو باز کن ، من دیگه روم نمی شه در بزنم .
این پیرزنه کیه ، قبلاً نبودش خیلی قیافش مهربونه ، اما شاید تو پولی چیزی بهش دادی گفتی یطوری منو دک کنه .
هیچ دوستی ندارم ، مثل همیشه ، این روزها خیلی تنهام ، من وقتی با تو هستم تنهام ، چه برسه بدون تو .
کوچه شما چند روزه خیلی شلوغه ، من از شلوغی خیلی بدم میاد .
اون روز یک پسر که از تو کوچه ی شما رد می شد به من گفت : دیونتم دختر دیونه ، حتی حوصله نداشتم نگاهش کنم .
نمی دونم چرا تمام لباسهام خاکی ، اینقدر چپل شدم که همه فکر می کنند ، گدا هستم ، پول بهم می دن
با وجودی که گدا شدم هنوز این همجنسات دست از سرم بر نمی دارن ، ماشینها برام بوق می زنن ، مغازه دارها می خوان بهم غذا بدن ، همشون بهم لبخند تحویل می دن . همه با محبتند.
راستی پول نداری ؟ می خوام دیگه ! می خوام سیگار بخرم ، تقصیر تو دیگه .
از خودت یاد گرفتم تا تقی به توقی می خورد پشت سر هم سیگار دود می کردی . اما جدیدن یک تیغ از مغازه خریدم ، اونم از چه پولی ، پولی که یه رهگذر انداخت تو دستم ، می گن تو هم چند هفته پیش که گم شدی از اینها خریدی .
منم از این بازی خسته شدم .
آخه خونتون کجاست که اینقدر پیدا کردنش درد داره ؟
تا حالا اینقدر درد نکشیده بودم ، اما اولش فقط درد داشت .
باز هم دارم پیدات می کنم .

ASHKAN419.BLOGFA.COM
در آستانه ۲۲ بهمن هستيم ، از دوستان مي خواهم كه افكار مرا مرور كرده ونظرات خود را مكتوب نمايند .
شايد به نظر برخي ، سياست خيلي كثيف باشد و قابل سنجش با اشعار روح نواز و يا نوشته هاي دل انگيز متفكرانه ي دنياي كتاب وادبيات نباشد .
اما آن گاه كه سيايت در تمام زواياي زندگي ما نفوذ كرده و قدم به قدم زندگي ما را به زير چكمه كه نه بلكه نعلين خود له مي كند ، بايد براي نجات حقوق انساني ، لاغر خودمان به همان اندازه كه سياست در آزادي وتفكر ما دخالت كرده ما نيز هوشيار باشيم .
بايد متذكر شوم كه در تمام سطرهايي كه مي نويسم به هيچ وجه قسط ندارم كه بگويم شاه بهتر بوده است و به تمام شكنجه ها ، تك بعدي ها ، وسلطنت طلبي هاي وي واقف هستم و هرگز موافق حكومت سلطنتي نيستم .
اما اهداف انقلاب ايران چه بود ؟ !
اگر آزادي سياسي بود پس چرا در زندان هاي اين نظام ، بندهاي سياسي همچنان به كار خود كه سركوب مخالفين است ادامه مي دهند در اين بند ۲۰۹ چه مي گذرد ؟ و آيا بندهاي پنهاني ديگري هم در كار هستند ؟
اوايل انقلاب گروه هاي پاكسازي چه بر سر انسان هايي با عقايد متفاوت آوردند ؟ اعدام هاي همه روزه در تمام نقاط ايران و در جلوي ديدگان همگان را چه زود فراموش كرده ايم .
من هميشه مي پرسم چگونه اين مردم نسبت به اعدام اين همه انسان به نام خدا و اسلام اينقدر بي تفاوت بودند و حتي هلهله مي كردند .
من هم به خدا اعتقاد دارم اما آيا اين انصاف است .
اخيراً آقاي رفسنجاني خود اذهان كرده اند كه ما در آن سالها نبايد با كمونيستها آنگونه برخورد مي كرديم ! ولي فقط كمونيست ها نبوده اند بلكه بسياري از انسانها كه در اغلب اوقات بدون دادگاه به مرگ محكوم شدند نيز جزء قربانيان به شمار مي روند .
اين آقاي خلخالي كه اخيراً فوت شده اند ومدتها بود كه از صحنه سياسي كشور حذف شده بودند آن روزها چه كارها كه نمي كردند .
آيا تمام كساني كه او حكم اعدام برايشان صادر كرد حقشان مرگ بود ؟
آنگاه كه رهبر يك مملكت فتواي كشتن يك انسان را به خاطر نوشتن كتابي توهين آميز به دين اسلام ( آيات شيطاني - نوشته سلمان رشدي ) صادر مي كند ، آنهم كتابي كه از محتواي آن بدرستي اطلاع ندارد يا به فرض هم كه آن رهبر اطلاع كافي داشته باشد آيا به نظر يك منطق سليم نمي آيد كه اين دين وقتي نمي تواند جواب مخالفان خود را با انواع روشهاي متفكرانه بدهد و براي نوشته ها و گفته هاي آن مخالف راهي جز فتواي مرگ نمي يابد ، چگونه مي تواند آن دين ، دين كاملي باشد ؟
و اين رهبر چگونه ممكن است آگاه باشد در حالي كه با همين كار دين خود را به خطر مي اندازد .
امروز كه به فيلم هاي آن زمان نگاه مي كنم متوجه مي شوم كه گوشه هايي از صحبتهاي آقاي خميني را سانسور مي كنند ، وافعاً مضحك است كه صحبتهاي رهبر يك انقلاب را سانسور مي كنند ؟
من خود آن موقعه حضور نداشتم ولي چند سال پيش دوستي اين مسئله را برايم شرح داد ولي من باور نمي كردم ، آخر من نسل جوان كه در محدوديت كامل خبري به سر مي برم چگونه مي توانستم حرفهايي را باور كنم كه بيش از يك دهه در گوش من فرو كرده بودند .
چرا نامه آقاي خميني در مورد پايان جنگ يا همان ماجراي نوشيدن جام زهر بعد از اين همه سال بايد به دست ملت برسانند ؟ آنهم به خاطر نزاء هاي داخلي آقايان بود وگرنه حالا حالاها بايد سماق مي مكيديم .
من از شما خواهش مي كنم كه به متن آن نامه توجه موشكافانه بفرمائيد . آري ما شده بوديم ارتش اسلام شيعي و بايد اسلام را به شيوه انقلاب اسلامي ايران صادر مي كرديم و دعوا بر سر اين بود كه اين ارتش در مقابل سلاح هاي شيميايي متوقف مي شود و به گفته آقاي رفسنجاني سرانجام موفق مي شوند كه آقاي خميني را راضي كنند كه نمي شود جنگ را ديگر بيش از اين ادامه داد و...
و اكنون هم بعد از گذشت سالها هنوز دست از صدور انقلاب بر نداشته ايم و در حالي كه مردممان هنوز از آثار جنگ رنج مي برند و با نرخ روز افزون بيكاري و بي سوادي فرهنگي و اجتماعي و فقر روبرو هستند باز هم در لبنان ، فلسطين ، عراق و بحرين و ... در حال هزينه كردن هستيم .
اگر آن سالها ( زمان پهلوي ) حوزه هاي نفتيمان را با آمريكا و انگليس تقسيم مي كرديم ، امروز اين حوزه ها را با كشورهاي ديگري قسمت مي كنيم ( هند ، چين ... ) و در ضمن با ظاهر سازي دائماً ادعا مي كنيم كه تمام تكنولوژي هاي فني در بسياري از امور ساخته شده دست خود ملت است كه كذب محض است ( البته پيشرفته هايي بوده ولي نه به اون صورتي كه تبليغ مي شود ) .
سوال ديگري كه اينجا مطرح مي كنيم اين است كه چرا امروزه صحبت از بي حجابي ميشود ، در حالي كه اوايل انقلاب خانم هاي بي حجاب و يا حتي افراد كرواتي و غيره به بر پايي انقلاب و كمك به آزادي از ديكتاتوري و حمايت از انقلاب روي آورده بودند و هيچ كس در آن زمان صحبتي از عدم حضور بي حجابها نكرده بود .

يكي از مهمترين مسائل از ديد اين وبلاگ گران شدن بيش از اندازه كتاب است ، در ضمن سانسور كتابها و حتي حذف نام بعضي از اديبهاي ايراني ويا خارجي جاي سوال دارد و به غير از آن توقيف روز به روز روزنامه ها ، سايتها ، وبلاگها و اشخاص است كه براي يك كشور كه انقلابش ، انقلاب رهايي از ديكتاتوري و به قول خود آقاي خميني دمكراسي بوده واقعاً جاي تاسف و اندوه فراوان را دارد .
مسئله بعدي نقش اروپا در انقلاب ايران است .
موضوع انتقادهاي اروپا از رفتارهاي خشونت آميز شاه واطرافيانش بود كه اروپاييان بارها و بارها در آن زمان كشور ايران را جزء كشورهاي ناقض حقوق بشر نام مي بردند ، بطوري كه شاه يك بار به آنها جواب داد كه ايران اولين كشور داراي حقوق بشر بوده است و محمد رضا شاه از كوروش به عنوان كسي كه حقوق بشر را براي اولين بار تنظيم كرد نام برد ، اما اروپا باز هم به انتقادهاي خود ادامه داد .
با توجه به نكته بالا همچنين با توجه به اينكه آقاي خميني در هيچ كدام از كشورها مثل فرانسه نتوانست آزادي سياسي داشته باشد به طوري كه از همه لحاظ مي توانستند فعاليتهاي تبليغاتي و .... داشته باشند و حتي در نهايت هواپيما با خدمه در اختيار آقاي خميني قرار داده بودند مي توان به نقش ويژه اروپاييان توجه كرد .
در اينجا بحث را به پايان مي رسانم با وجودي كه حرفهاي نگفته زيادي از انقلاب وجود دارد كه در نظر مردم يا پنهان است يا به فراموشي سپرده شده است .
فراموشي ( به قول آقاي كوندرا ) هميشه حربه اي سياسي است كه دولتها از آن بر عليه مردم استفاده مي كنند ، دولتهايي از اين قبيل حتي از نشان دادن كامل فيلم ها ، عكسها ، گفته ها ، شخصيتها و قول و قرارهاي اول انقلاب به گونه اي زيركانه يا سر باز مي زنند و يا با حذف قسمتهايي از آن مردم را دچار فراموشي مي كنند .
امروزه در مملكت ما علاوه بر اينها سعي مي كنند همه چيز را به گونه اي ماهرانه توجيه كنند .
پايان
ASHKAN419.BLOGFA.COM
مردي كه قصد داشت به مناسبت 22 بهمن از برج آزادي صعود كند با رها شدن دستش سقوط كرد و جان خود را از دست داد.
به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا، اين مرد 32 ساله به نام «سيد امير موسوي» كه در حركتي نمايشي مقارن ساعت 11:45 بالا رفتن از برج آزادي را شروع كرد، در حالي كه تنها سه متر تا رسيدن به نوك برج فاصله داشت، با رها شدن دستش سقوط كرد.
بر اساس اين گزارش به دنبال سقوط اين مرد در ساعت 12:30 امروز، عوامل اورژانس كه در ميدان آزادي مستقر بودند، بلافاصله به محل حادثه رفتند و مجروح كه هنوز زنده بود را به ميدان «فتح» منتقل كردند.
سپس امداد هوايي به محل اعزام شد و فرد حادثهديده را به بيمارستان فياضبخش انتقال دادند.
سرهنگ مهدي احمدي، رييس مركز اطلاعرساني پليس پايتخت با تأييد اين خبر گفت: اين در حالي بود كه اين مرد پس از انتقال به بيمارستان، علائم حياطي نداشت و جان خود را از دست داده بود.
بر اساس گزارش اورژانس تهران نيز اين مرد در حالي كه در ميان راه بوده، امدادگران هلال احمر با دادن طناب از بالاي برج قصد نجات وي را داشتند كه با امتناع وي روبهرو شدند كه ميخواست همچنان به صعود خود ادامه دهد.
|
|